من وخودم

هرچی دلم می خواد اینجا می نویسم

اراجیف نامه

سلام به خودم که امروز بالاخره بخت وبلاگم باز شد و به جای نوشتن تو دفترهام سری به اینجا زدم دلم از خودم گرفته و با گرمای هوا کلافه ام فقط محض دلخوشکنک یه سری به اینجا هم زدم.... از دیروز یه حالی ام ....دیگه اینکه دیگه دیگه چقدر الان چرت و پرت نوشتن مزه می ده  همینه که هست آش شله قلمکار من امروز ..... بازم رمضون داره سر می رسه!!! یه حالی‌ام ....خدایا 

نویسنده : آزاد : ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

تولد

امروز تولد پسر کوچیکه هست از صبح که بیدار شد بهش تبریک گفتم ولی بچه همش نگران هدیه هاشه و اینکه مادر بزرگش مسافرته و چه جوری هدیه اش رو به دستش می خواد برسونه بهش میگهم چی تولد دوست داری کیکشو یا هدیه هاشو میگه کیک اصلا مهم نیست سایز هدیه ها خیلی مهمه دیشب داشت کلافه ام می کرد که بهش اطلاعاتی راجع به هدیه اش بدم... کاشکی همیشه بچه بودیم

پسر عزیزم تولدت مبارک

نویسنده : آزاد : ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

به خودم

بعد از 17 روز ننوشتن به خودم میگم :

به تو نامه می نویسم     ای عزیز رفته از دست ......

یه عالمه اتفاق تو این یه مدت افتاد از جمله تولدم...

حالا بنده 35 ساله ام که اگر متوسط عمر رو 70 سال ببینیم البته با خوشبینی من الان درست در نیمه راهم ....

حالا خیلی چیزها رو از زن بودن می فهمم  و می فهمم که چرا ..... خیلی چیزا  ؟؟؟ از اون جمله اینکه مقدار زیادی هم مامانمو درک می کنم ... خلاصه اینکه از اعتماد به نفسی که در 35 سالگی دارم خیلی راضیم

آدم فکر می کنه مثلا اگه 20 ساله بشه چه اتفاق خاصی می افته ولی بعدش که به اون نقطه می رسی می بینی که زندگی در 20 سالگی تو با 80 سالگیت فرقی نمیکنه و همچنان بر مدار خودش ادامه داره و یاد گرفتم که واقعا  اصولا تولد چیز خوبی نیست و اگه هرکسی بتونه هر روزش رو روز خودش بدونه خیلی خیلی بهتر از انجام تصمیمات جدبد تو روز تولدته...

به هر صورت هستم و خوبم و در مسیر زندگی می چرخم ...

نویسنده : آزاد : ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

بعد از غیبت

بدون هیچ دلیلی یه مدت سری به اینجا نزدم دیروز رفتیم مهمونی دوستی که تو آزمون تخصصی تو رشته رادیولوژی و سونوگرافی و متعلقاتش قبول شده بود و به ساندویچهای استار مهمونمون کرد که من متاسفانه تو رژیم بودم و تا الان حسرتش به دلم مونده....

پسره رفته اردو و برای اولین باره که از خونه برای 3 ... 4 شبی دور شده و من کم کم باید عادت کنم که پسر کوچولوم داره مرد میشه ......

پسر کوچیکه داره فتیله می بینه و من با شنیدن صدای عمو قناد یاد زمان خودمون و مسابقه از مدرسه تا مدرسه می افتم و به این فکر می کنم که عمو قناد چه زشت بوده

دیگه اینکه اینقدر حرف دارم که نمی دونم کدومشو بنویسم..... حالا تا بعد

نویسنده : آزاد : ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

بالاخره دعوا

به شدت تحت فشار و عصبانی ام با حبیبی مشکل دارم و جالبه که بعد از 16 سال زندگی دارم می فهمم که با چه انسان سلطه جویی ازدواج کردم ماجرا از اونجایی شروع شد که حبیبی با خواهرم حرفش شد و دو تایی گیر دادن به هم و من هم اصلا دخالتی نکردم و این ماجرا مال حدود یک ماه پیش بود و من خدا رو شاهد می گیرم که از اون روز تا به حال روزی نیست که اون روی اعصابم راه نره و من همش خواستم با شعور و منطق و ملاحظه کوتاه بیام که نشد حتی بارها ازش خواهش کردم که مشکل خودشو با خواهر من به من ربط نده و با هم خودشون حل و فصلش کنن و گاهی اوقات مثل همه خانمهای ایرانی نازشو کشیدم و گفتم دیگه راجع به این قضیه با من صحبت نکنه ولی هیچ روشی در این مرد موثر نبود که نبود و کار به اونجا زسید که امروز همین نیم ساعت پیش بهش گفتم که منو ابزاری برای زسیدن به اهدافش قرار نده و من اجازه نمی دم که گوسفند قربونی دو طرفه باشم که هم تو عروسی سر بریده بشم و هم تو عزا به حدی اعصابم خرد شده بود که فقط به فکرم رسید برم زیر دوش آب تا آرامش بگیرم و واقعا بفهمم که یکی از علل اعصاب ناراحت و اختلالات من بر می گرده به فشاری که از طرف اون به من وارد میشه و تهش هم می خواد بگه که انتخاب کن ولی دیگه نه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست من می خوام که هر دو طرف ماجرا رو داشته باشم و اینم هیچ ربطی به هیچ کس نداره که بخواد منو بازیچه دستش قرار بده... الان دارم می فهمم که اختلاف سن بین من و حبیبی هم شاید عاملی باشه که همدیگه رو درک نکنیم ( 10 ) سال من کوچکترم و البته انتخاب این شوهر هم با خودم بود الان من 35 سالمه و اون 45 ساله است و به قول یه جمله از یه کتاب قدیمی منو به زور شوهر ندادن و مدل اکثر زنهای ایرانی یه عمر به زور زندگی کردنو یادم دادن و الان دارم می فهمم که یه آدم 19 ساله باید خیلی بچه باشه که ازدواج کنه و من این اشتباهو در زندگی مرتکب شدم علیرغم پدر آزاد اندیشی که داشتم و در مورد مسائل اخلاقی هیچوقت تحت فشار نبودم ولی بسوزه پدر عشق بچه گونه که دیگه چاره ای نداشتم و با اینکه شوهرم در بسیاری از موارد اخلاق های خوبی داره و این آب و دونه کردن همه مسائلش خیلی آزارم میده واقعا نمی دونم چیکار کنم حد اقل الان یه کم سبک شدم...

نویسنده : آزاد : ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

آرزوهای کوچیک و بزرگ

١)دلم می خواد دوباره برگردم به هیکل قبلی ام و دوبره خوش هیکل و لاغر شم

2)خوش برخورد بشم

3)لباسهای زیادی تو سایزی که دلم می خواد بخرم

4)برم دندونپزشکی و یه حال حسابی به دندونام بدم

5)از شر موهای زائد خلاص شم

6)اخلاق شوهره بهتر از این باشه

7)برم یه مسافرت عالی

8)ننه و بابام بیشتر حواسشون به من باشه و بهم سر بزنن

9)بتونم ورزش کردنو دوست داشته باشم

10)برم ناخنهامو مرتب کنم

11)وجهه اجتماعی بهتری داشته باشم

12)به روز باشم

13)دوستان زیادی داشته باشم

14)درگیر تمیز کردن خونه نباشم

15) شنا کردنو کاملا یاد بگیرم

16)روحیه ی خوبی داشته باشم

17)فقط بخرم بخرم بخرم

18)؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عجب آدم گندی ام به نظر خودم !!!!!! کی می تونه تحملم کنه؟ این در واقع احساس منه نسبت به خودم

خدا دوست دارد لبی که بخندد    نه آن لب که از ترس دوزخ بندد  ( این الان هیچ ربطی نداشت) دلم خواست بنویسم

من خرم دور از جون

نویسنده : آزاد : ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

وضعیت آخر

صبر می کنم و فکر می کنم که چرا غمگینم؟ یا چرا نسبت به همه چی اینقدر عصبی می شم و یا چرا اینقدر نا امیدم ؟به راستی چه باید کرد؟

من خوبم تو خوبی ما خوبیم

همه چی آرومه من چقدر خوشبختم

گل و بلبل و جیک جیک مستونم کو؟

چقدر بهمون داره زور می یاد؟؟؟؟؟

آیا واقعا این وضعیت آخره؟

به شدت دچار تشویشم... شما چطور؟ همه با هم بخونیم همه چی آرررررووووومه!!!!!

آیا باید همه چیز رو پذیرفت؟ مگه چاره ای هم هست؟

من دارم رسما بالا می یارم  از همه چی بازم همه چی آرررررررومه!!!!!

اه اه عیش .... گندت بزنن

نویسنده : آزاد : ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

بعد از مدتی مدید...

خیلی وقته که اینجا سری نزدم و خیلی هم دلم برای نوشتن چرند و پرند های خودم تنگ شده بود یه هفته ای که کل خطوط تلفن منطقه ما قطع بود و بعدشم که خودم خیلی کار داشتم .... بماند !!! حالا که برگشتم

به مناسبت روز زن دختر دایی عزیزم یه مراسم گرفته بود و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود!!!!!!! اگه بدونید که این ملت خرافاتی چه ها که نگفتند و چه کارها که نکردند البته لازم به ذکره که این فامیل سببی بنده جزء اقشار بسیار تحصیلکرده جامعه محسوب می شه و لاجرم مهمانها هم همگی بالطبع دوستانش بودند با عقاید بسیار عجیب و غریب... مثلا یکی از حضار گرامی که پهلوی بنده نشسته بودن به بنده ناقابل سفارش کردند که هرگاه از دست مصایب زندگی به تنگ آمدم شیر آب را باز کنم و درد دلهامو به آب بگم چون حضرت زهرا مهریه اش آب بود........... بهره وری و استفاده درست از انرژِی به این میگن دیگه به جای اینکه پول مشاور و یا روانشناس و روانپزشک بدی از لوله کشی آب شهری استفاده میکنی و چشمت کور پول آب رو هم میدی و خیالت راحت که مشکلاتت هم حل میشه....

بعد از افاضات اینچنینی خانمی که مو لودی می خوند جدای از دستمزدش به صاحبخانه گفتند که عیدی ما رو بیار و دختر دایی بنده هم اسکناسهای ناقابلو به ایشان هدیه دادن و بعد خانم مداح فرمودن که خانما حالا نوبت شماهاست و خانمها هم که به جنب و جوش افتاده بودن از کیفهاشون پنج هزاری و دو هزار تومانی در آوردن و تقدیم کردن هزاری هم که اصلا در شان مجلس نبود بماند... ذکر مصیبت زیاده از این مجلس ولی چه کار می شود کرد و آخر و عاقبت ما به کجا خواهد رسید؟؟؟

و در پایان :انسان    زن    مادر    همسر     بانو  هر روز روز توست روزت مبارک******

نویسنده : آزاد : ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم