من وخودم

هرچی دلم می خواد اینجا می نویسم

 

دوباره الکی اومدم اینجا که بگم به شدت اعصابم خرابه و پسر کوچیکه هم انگار دلش به دل من و روانش به روان من لوله کشی شده حوصله اش سر رفته امان از روزهای گرم و کلافگی من

خدا: آخه بنده خل و چل من تصمیمتو بگیر آفتاب دوست داری یا بارون؟ سرما یا گرما روز یا شب؟ بهار یا تابستون؟ پاییز یا زمستون؟ چه گیری کردیم اینا رو آفریدیم خودشون هم نمیدونن چی می خوان!!!!!

من: خدایا دل خوش و یه اعصاب آروم و آزادی به من عنایت کن همین!

خیلی زیاده خواهم؟ به نظر خودم که خیلی کمه

نویسنده : آزاد : ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

سلام

امروز یه کم گیج می زنم نمی دونم چرا حوصله بیرون رفتن از خونه رو ندارم اصلا دلم نمی خواد مانتو بپوشم چه حالی میده با یه شلوارک و تاپ یا محترمانه ترش با تی شرت بری سوار ماشین شی کولرو روشن کنی و بری تو جاده دریا  ............عینک حوصله ام سر رفته چیکار کنم ؟ البته کار که زیاد دارم حوصله انجام دادن این کارها رو ندارم خسسسسسستتتتتتتته شدم

نویسنده : آزاد : ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

سلام روزگارتون خوش و خرم

این چند روزه خیلی گرفتار بودم آخه خواهری هم برگشته بود و پسر بزرگه یه کمی کار داشت برا پسر کوچیکه باید هدیه تولد می گرفتم بابا اینا رو باید دعوت می کردم به دیدن خاله خودم باید می رفتم و کلی از این کارهای خرده ریز داشتم و اصلا فرصت پیدا نکردم یه سری اینجا بزنم .... امروز می خوام در مورد کتابهایی که اخیرا خوندم بنویسم یکیش کتابی بود از لیلیان هافمن با عنوان شاید که به زور تمومش کردم و اصلا ازش خوشم نیومد اما تمام انجیل های من از اریک امانوئل اشمیت خیلی خوب بود و البنه الان می خوام کافکا در ساحل از هاروکی موراکامی را شروع کنم...... اما چند وقت پیش کتاب (دا)  را با توجه به تعریفی که شنیده بودم خریدم و صرف نظر از جنگ نابرابر ما و عراق که بسیار متاثر کننده بود و واقعا دلها رو به درد می یاره اصلا از شخصیت راوی کتاب خوشم نیومد و به نظرم مستندات ارزشمند دیگه ای از جنگ میشه به دست آورد و با توجه به قیمتش ارزش خریدن نداشت.... اما دیشب با خواهری رفتیم شهر کتاب و برای پسر بزرگه یه کتاب از کاریکاتورهای کامبیز درم بخش خریدم که در کنار بقیه هدایاش روز تولدش بهش بدم که فکر کنم خوشش بیاد...آها یه سوال دلم یه کتاب خوب از یه نویسنده زن ایرانی می خواد شبیه زویا پیرزاد کسی پیشنهادی داره؟

نویسنده : آزاد : ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

ماجرای خاله جان

سلام صبح به خیر

پنجشنبه بسیار شلوغی راپشت سر گذاشتم چون همونطور که قبلا نوشتم مشغول پختن آش پشت پا برای مادری بودم یک دیگ گنده آش رشته پختم حدود 40 کاسه بزرگ و البته با کمک پسرا حدود ساعت 11و40 دقیقه آش آماده شد و ساعت 12 هم شروع به پخش کردن آش ها کردم که تو این گرما هلاک شدم البته من فقط رانندگی می کردم و پسر بزرگه تند و تند می برد پخششون می کرد  تنها جاییکه رفتم آشدادم منزل خاله بابا بود که حکایتی داره.... لازمه که کمی با این شخصیت آشنا بشین این خاله ی بابای ما حدود 84 سال داره و هرگز هم بچه دار نشده و شوهرش هم فوت کرده حدود 10 سال پیش و پیرزنی خوش سیما و البته یک خبرگزاری واقعی است از نوع ا...ص...و...ل...گ...ر...ا چون فقط همه چیز را اونطوری که خودش میخواد اعلام می کنه خلاصه من و پسری یه کاسه آش دستمون گرفتیم و نگاهی هم به سر و وضعمون انداختیم و زنگ ایفون منزل خاله جان را به صدا در آوردیم خاله جان که گویا مشغول صرف نهار بودن کمالات ما را پشت آیفون مشاهده نموده و در  را باز کردن و در واحدشون را هم باز گذاشتن من و پسری در حالیکه لبخند پت و پهنی کل صورتمان را اشغال کرده بود وارد شده و من خاله جان را به شدت در آغوش فشردم و بعد پسری که گوشه ای ایستاده بود کاسه آش را روی پیشخوان آشپزخانه قرار داد و خاله جان فرمودند چرا برای من آش آوردی من که نمی خورم و بعد رو به پسری گفتند بیا جلو تا بغلت کنم و پسری را بغل و بوسه بر گونه ها و منکه مقداری اینجوری ناراحت بودم سریع خودمو جمع و جور کرده و لبخند تا بنا گوشم را تحویل خاله جان دادم و گفتم خاله جان اصلا قابل شما را ندارد من دلم برای شما تنگ شده بود و این بهانه ای برای دیدن شما بود که خاله خانم ذوق کرده و در ادامه فرمودند آش را خونه خودت پختی یا خونه مامانت ؟ من هم سریع گفتم خونه خودم پختم ولی از منزل مامان اینا پخشش می کنم و بعد خاله جان اخبار و اطلاعات کاملی از مادرم و سایر هم کاروانیها و درجه هتل و مسافت هتل با مکانهای زیارتی و درجه هوای عربستان به من دادند و البته من تعجببودم ولی شما تعجب نکنین چون ایشان با سوال بعدیشون منو کاملا مبهوت نمودن القصه من و پسری مشغول خداحافظی بودیم که خاله جان یاد سوال نپرسیده ای افتادن و پرسیدن نتایج امتحانات استعدادهای درخشان (تیزهوشان ) اعلام شده و ایا پسری در این آزمون قبول شده یا نه؟ من ایندفعه کلی!!!!!!!! شاخ بر سرم سبز شد و گفتم نتیجه که هنوز اعلام نشده که ایشون پرید وسط حرف من که نه بابا اعلام شده و اسامی چندتا از قبولی ها رو هم به من ابلاغ فرمودن البته من هم کم نیاوردم و گفتم که من اصلا علاقه ای به این نوع مدارس ندارم و اصولا پسری شرکت در این آزمون ننموده اند ..... خلاصه ما خداحافظی کرده و از منزل ایشان بیرون آمدیم ولی دیگه انرژی برای پخش بقیه کاسه ها نداشتیم و بقیه آشها را به برادرم و بابا دادیم که پخش کنن و به منزل مامان رجعت نمودیم در حالیکه بر سر پسری شاخی سبز شده بود و من نیز کل موهای سرم مثل محسن نامجو گشته بود.... ولی ماجرای خاله جان ادامه دارد.....

نویسنده : آزاد : ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

ابروسلام صبح به خیر

امروز خیلی کار دارم ولی دلم برای اینجا تنگ شده بود آخه دیروز هم نرسیدم بیام یه سری اینجا بزنم . آدم وقتی  اینجا چیز می نویسه دیگه دلش نمی خواد تو دفترخاطرات بنویسه در واقع وبلاگت حکم همون دفتری رو برات پیدا می کنه که گاه و بیگاه به سراغش می ری و با خط خطی کردنش آرامش میگیری الان هم برای من مثل همون خط خطی کردن دفتر روزانه ام می مونه ساده و بی تکلف ولی آرامش بخش.....

نویسنده : آزاد : ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

سلام 

نمی دونم چی بنویسم به همین دلیل ممکنه پرت و پلا بنویسم یا شایدم تراوشات ذهنیم چیز خوبی از آب در بیاد ... بهرحال می خوام فقط اونچه رو که در لحظه به فکرم میاد بنویسم من الان دارم به خشمهای درونم و به نمود بیرونی اون تمرکز می کنم اونایی که با من برخورد دارن منو آدم مهربون و خوش برخوردی می دونن که تاثیرات مثبت و فراوانی روی همسرش گذاشته و زندگی و بچه های خوبی هم داره که در نگاه کلی نظر درستیه اما من خودم در درون آدم به شدت حساس و زود رنجی هستم که با کوچکترین مسئله ای بهم می ریزم به حدی که مثلا ممکنه یه اتفاقی بیفته که اصلا مهم نباشه ولی منو به شدت تحت تاثیر قرار می ده و بدترین قسمت قضیه اینه که به محض اینکه اعصابم به هم می ریزه میرم سر وقت غذا و در اون حالت که من اسمشو گذاشتم حمله فقط خوردن آرومم می کنه و بعد از خوردن به شدت احساس عذاب روحی می کنم و وقتی هم می خوام پیش خودم فکر کنم که خوب حالا که زیاد غذا خوردم خب اشکالی نداره حالا دفعه بعد  یا وعده بعدی غذایی مواظب خودم هستم ولی وقتی حرف از مواظبت  برنامه غذاییم میاد ناخوداگاه حالم بدتر میشه.... شاید باورتون نشه ولی  واقعا در اون لحظه نمی تونم خودمو کنترل کنم و به حدی غذا روم تاثیر می ذاره که خواب می بینم زیاد غذا خوردم و تو خواب عذاب وجدان می گیرم و بعد که بیدار میشم و می بینم که خب خدا رو شکر خواب دیدم و چیزی نخوردم کلی آروم می شم این حالات روحی داره منو از پا در میاره به حدی که دیگه به خیلی چیزها توجهمو از دست دادم و به همین نسبت چاق شدم و اعتماد به نفسمو هم از دست دادم و این خیلی اذیتم می کنه چون شما فکر کنین که یه زندگی که در خیلی موارد الگویی برا دیگرانه وحالا من به عنوان مدیر این زندگی دچار مشکل شدم و حتی کسی که بتونه درد دلای منو هم گوش کنه و قابل اعتماد باشه سراغ ندارم اینا همه دست به دست هم داده تا برم پیش روانپزشک و اونجا خب خیلی بهتر شدم ولی در مورد حمله های غذایی تا حالا زیاد پیشرفتی نداشتم البته برام در جلسات اول تشخیص افسردگی داده ودارو هم مصرف کردم که خیلی بهتر شدم ولی بازم به غذا پناه می برم خلاصه اینکه این غذا خوردن شده دشمن جون من و نمی دونم چیکار کنم اگه شما تجربه ای دارین لطفا راهنماییم کنین .....

نویسنده : آزاد : ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

سلام تابستون خوش می گذره؟

امروز مادری از مدینه زنگ زد و گفت که صحیح و سالم رسیده به مدینه آخه مادری فشار خون بالایی داره وما نگران بودیم که تو پرواز خدای نکرده دچار مشکل بشه که با تماسش خیالمون راحت شد و از امروز در راستای انجام وظیفه فرزند ارشد بودن و از انجا که مادری بنده به شدت به مسائل آشپزی و همچنین آداب و رسوم سنتی علاقه داره و بسیار پایبنده بنده باید یک پاتیل آش پشت پا پخته و در بین افراد فامیل توزیع نمایم..... در همین راستا بنده ابتدا تصمیم گرفتم به آشپزخانه معروفی زنگ بزنم و سفارش 50 کاسه آش رشته بدهم ولی وقتی تصادفا مقداری از آش رستوران_ آشپزخانه مذکور را چشیدم به شدت پشیمان شدم وتصمیم گرفتم که پیشبند آشپزی را ببندم و یکه و تنها  وارد کارزار بشم چون خواهری تشریف ندارند و بنده هم اصولا آدمی نیستم که مزاحم بقیه فامیل بشم و از آنجا که طبق رسوم مادری بنده باید درست 5 روز بعد از عزیمت ایشان آش را پخته و پخش نمایم لذا از امروز باید شروع به تدارکات نمایم و وسایل آش و قیمه روی آن را آماده کنم راستی واقعا دهنتون آب نیفتاد بسکه من از آش و قیمه نوشتم لازم به ذکره که من از اونجا که دختر همین مادرم دست پخت بسیار خوبی هم دارم ( هم اکنون در حال هوراکشیدن برای خودم می باشم) ........................

دیگه فعلا عرضی نیست جز سلامتی شما....

دلم از کشته شدن سهراب نازنین خون شده و هیچ طنزی هم نمیتونه از بار این غم کم کنه فقط می تونم بنویسم ابری که بر خانه سهراب گریست بردل همه ی ما میباره پروازش را به خاطر بسپاریم که پرنده مردنیست....

نویسنده : آزاد : ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٢
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

سلام ظهر گرم تابستانی شما به خیر

از صبح درگیر کارهای مامانم بودم آخه امروز عازم مکه بود و باید راهیش می کردیم با داداشم و بابام بردیمش با زائر های دیگه سوار اتوبوس شدن تا برن فرودگاه و حدود ساعت 2 پرواز دارن و من راستش نگران آنفلوانزای خوکی ام که میگن اونجا شیوع بالایی داره... از حال و هوای بدرقه براتون بگم !!!!!! نمیدونین این ملت چطور از توالت رفتنشون هم فیلمبرداری می کردن تو این هوای جهنمی و بچه های نوزادشون هم آورده بودن برا خداحافظی...............و تازه اینکه ول کن معامله هم نبودن و بازار روبوسی تو این رطوبت عرق کردن و صورت های عرقی داغ داغ بود مسئول کاروان هم با بلندگو داد و فریاد که مردم زودتر سوار ماشینها بشن ولی امان از دست خلایق.....

نمیدونم چه حس و حالی داره زیارت خانه خدا ولی ...

غرض از کعبه نشانیست که ره گم نشود

کلی هم به مامانم سفارش کردیم که پولشو تو جیب عربا نریزه ولی می دونم که مادر من عاشق خرید کردنه و نرسیده تو بازارها.... دنبال سوغاتی خریدنه .....

درضمن پسر کوچیکه هم به مادر بزرگش سفارش موتور سیکلت هوندای واقعی داده که باهاش بره کلاس زبان......ابرو

فعلا باید برم سر وقت نهار درست کردن  بای بای

نویسنده : آزاد : ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۱
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

سلام

یه وبلاگ خوندم از خاطرات دهه 60 که به شدت برام نوستالژیک بود و دقیقا منو برد به اون سالهای تلخ و سیاه  و یاد خاطرات دوران راهنمایی ام افتادم که  یه  خانم مدیر سبیلو و عقده ای داشتیم که امید وارم خدا لعنتش کنه که چه اشکهایی از چشم پاک و بی گناه بچه ها سرازیر کرد به خاطر جوراب سفید پوشیدن و چه پرونده هایی زیر بغل دخترهای راهنمایی گذاشت بخاطر اینکه مانتوها باید چند سانتیمتر قد داشته باشه و مسخره تر اینکه هر روز دمپای شلوارها رو اندازه میگرفت تا نکنه خدای نکرده کمتر از 40 سانتیمتر نباشه و اگه یه بخت برگشته دارای این شرایط نبود باید یه روز کامل جلو دفتر می ایستاد یا با خانواده اش می رفت و لباس مورد نظرو اصلاح میکرد  و البته این خانم مدیر بچه ها رو مجبور می کرد به رزمنده ها نامه بنویسن!!!!!! تا بفرسته جبهه یا وقتی خودش داره میره جبهه ببره برا رزمنده های بیچاره........................ نمیدونم الان این عوضی الان کجاست و چه میکنه اما میدونم که حق الناس عده کثیری رو دوشش سنگینی می کنه و از صمیم قلب امید وارم که در پیشگاه عدالت پروردگار به اونچه که مستوجبشه برسه و من که هرگز اون بدترین روزها رو نمی تونم فراموش کنم.... لعنتی!!!!

نویسنده : آزاد : ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٠
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

امروز که محتاج توام...

امروز دوباره سلام

1 )از امروز ریتالینم نصف صبح و نصف ظهر شده و به همین دلیل الان به شدت احساس خوبی دارم... ولی از جهتی هم می ترسم ولی می دونم که باید به دکترم اعتماد کنم تا بتونم روی پاهای خودم دوباره بایستم. مساله اصلی من در زندگی خود خودمم  و ترکش هاش یعنی نشناختن های خودم به اطرافیان هم خواه نا خواه سرایت می کنه ولی باید بتونم از پیله ی خودم بیام بیرون و به شدت هم باید تلاش کنم تا اینکار انجام بشه و این ریتالین هم بهم کمک می کنه... بهر حال فکر می کنم همینکه می خوام که خوب بشم خیلی مهمه خدایا فقط تو کمکم کن

2 )از وبلاگ ویولت خیلی خوشم میاد و براش از صمیم دل آرزوی بهترین حالها را دارم

3) از اینکه خواهر و برادر خوبی دارم خدا را شکر میکنم ( من اولی ام و 1 برادر و 1 خواهر دارم )

4) از لیست کردن همه ی داشته هام داررم لذت می برم

5) همسری که من تو وبلاگم حبیبی صداش می کنم خیلی داره سعی می کنه که درکم کنه و مطمئنم که خیلی دوستم داره بازم خدایا شکرت

6) پسرا  خیلی بچه های خوبی هستن و من بخاطر داشتنشون خدا را شاکرم

7) مشکل مالی ندارم که این هم نعمت خیلی بزرگیه بازم شکر

8)خدایا فقط سلامتی روان و آرامش روحی می خوام کمکم کن لطفا همه برام دعا کنین که به آرامش برسم چون در ظاهر هیچ مشکلی ندارم و همه چی رو به راهه فقط در درونم داغونم و رسیدن به آرامش برام مثل یه تولد دوباره است آرزوی زمانی رو دارم که سلامت روح و روان داشته باشم از همتون تقاضای دعا دارم

نمیدونم چرا برا نوشته هام شماره زدم ولی فقط دلم خواست همین

سلامت و شاد و سبز و..... همه چیزهای خوب باشیدسبز

 

 

 

 

 

نویسنده : آزاد : ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

امروز من

قلبسلام صبح همگی به خیر

امروز دلم ابری ... آفتابیه

امروز در دنیایی از ابهام و تردیدم از خواستن ها و نخواستن ها

امروز دلم می خواد مامان خوبی باشم برا پسرام

امروز دلم میخواد دوباره اراده گذشته رو به دست بیارم

امروز دلم حرفهای دوستانه با حبیبی می خواد

امروز دلم یه نیروی استثنایی می خواد تا به یه چیز متعالی که نمی دونم چی می تونه باشه برسم تا کلی آرامش بهم بده

امروز دلم خوشگلی می خواد  همراه با خانمی

امروز دلم مادر بزرگی ام رو می خواد تا خودمو براش لوس کنم و اونم منو با صدای قشنگش دعوا کنه از اون دعوا خوب خوبا

و .... بالاخره همین الان دلم گریه می خواد  گریه گریه که نه فقط چند قطره اشک مثل ابری که در حال عبور چند قطره بریزه رو شیشه ماشینی که تازه صاحبش تمیزش کرده و لج صاحب ماشینو در بیاره و بلا فاصله بعدش آفتاب در بیاد........ اگه همیه ی این اتفاق ها امروز بیفته چی میییییییییشه؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده : آزاد : ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

من چی میگم؟؟؟

سلام

دیروز حالم خیلی خوب بود تقریبا می تونم بگم حالتهای افسردگی نداشتم و اینو  باید به فال نیک بگیرم. بعد از ظهر هم برای خودم کلی کیف کردم ( چون حبیبی و پسرا رفته بودن استخر) و من حسابی برا خودم خوش بودم بعدش هم سری به شهر کتاب زدم و یه سی دی از ترانه های ابراهیم منصفی خریدم که به نظرم عالیه.... ( از ماهریز منتشر شده) و دقیقا ساعت 30 :9 رسدم خونه که بلا فاصله بعد من سر و کله بچه ها هم پیدا شد و زدیم  تلویزیون که ببینیم رییس  دولت  منتخب شورای نگهبان چی می گه وکلی از حرفهاشو که شنیدیم شدیدا دچار چالش با خودمون شدیم که چرا حالا که اینقدر همه چی روبه راهه ما نا شکریم و احساس مهرورزی ما را لبریز از شور و نشاط کرد و دلمان سوخت برای همه آنهایی که الکی الکی اغتشاش کردند و اقدامات بد بد انجام دادند و به دست عوامل خارجی  و بسیجی نماها و لباس شخصی های مزدور آمریکا و روباه پیر  گوشمالی شدند و چرا همه ی آنهایی که در زندان هستند به خانواده هایشان یاد نداده اند که نباید جلوی ا...و...ی...ن بایستند و هی سراغ اینهمه عوامل مشکوک را بگیرند !!! بابا مملکت صاحب داره  کی می خوایم اینو بفهمیم؟؟؟؟؟؟؟؟دروغگو

نویسنده : آزاد : ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

غروب خسته

سلام حوصله ام به شدت سر رفته !!!!!!

پسر بزرگه با باباش رفته تو باغ به درختا آب بده

پسر کوچیکه با داییش و هدیه جدیدی که داییش بهش داده رفته ماهیگیری آخه داییشو کچل کرده بود که هر وقت میره ماهیگیری اونم با خودش ببره داییش هم رفته یه ست کامل قلاب ماهیگیری و مخلفاتش رو براش هدیه گرفته و امروز رسما با قلاب خودش رفته ماهیگیری      //////// بیچاره من مادر.......

امروز کتاب بیوتن رضا امیر خانی رو تموم کردم و کلی دلم گرفت....

الان درست احساس غروب جمعه رو دارم دلگیر و محزون و تنهاکلافه 

چرا من الان هیچ دوستی ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده : آزاد : ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

تولد

دیروز تولدم بود

تولدم را به خودم تبریک عرض میکنم

خانم خوب و دوست داشتنی (خودم) تولدت مبارک

البته باید در اصل تولدها را به مامان ها تبریک گفت که بچه هایی به این خوبیاز خود راضی به دنیا آوردند و کلی زحمت کشیدن تا اونا بزرگ بشن .....

دیروز پسرا م به اتفاق باباشون حسابی حالمو خوب کردن..... ناگفته نمونه که وقتی هدیه هامو گرفتم و کلی ذوق ذوق ذوق کردم  بهشون گفتم البته من به یه تویوتا یاریس هم راضی بودم!!!!!! بهرحال از همه کسانی که با تلفن هاشون حسابی منو خوشان خوشان کردن ممنونممممم 

نویسنده : آزاد : ٦:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

سلام ... اولین روز هفته تون به خیر  امید وارم که امیدتون را از دست نداده باشید و اگه مثل من خدای نکرده نا امید شدید سریعتر شکوفه های امید در دلتون جوانه بزنه ....................

من از امروز می خوام زبان خوندنمو شروع کنم  البته فکر می کنم یادگیری هر چیز جدیدی می تونه جالب باشه و یه فرصت جدید برا اینکه به قابلیت جدیدی برسیم..... نا گفته نمونه که من خودم دوران طولانی از افسردگی رنج بردم و به سختی به اینجا که الان هستم رسیدم که قطعا همچین جای خوبی هم نیست ولی  بدم نیست....بالاخره باید از یه جایی یا یه چیزی شروع کرد

جونم براتون بگه که من خیلی درب و داغون شده بودم احساس عقب موندگی و فسیل شدن بهم دست داده بود فکر می کردم بعد از ازدواج وآوردن 2 تا پسر بچه شلوغ و شیطون پشت سر هم  و افسردگی پس از زایمان.... و شوهری که مدام ماموریت بود و حتی موقع زایمان پسر دومی هم پیشم نبود و بدتر اینکه سه قورت ونیمش هم باقی بود که من اعتراضی نداشته باشم.......و امان از دست مادرشوهر و پدر شوهری که خودش دو تا زن داشت وهر وقت که شب می رفت خونه زن دومه من باید حاضر به یراق می رفتم خدمت مادر شوهر می خوابیدم که خانم تنها نباشن و یه خواهر شوهر که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه از بس فضول و سرتق بود در مورد خریدن آینه توالت منزل ما هم باید نظر می داد وبا همه ی این اوصاف جلوی پدر و مادر خودم هم نمی تونستم حرف بزنم و تازه با همه این بد بختی ها شوهرم هم اصلا باور نمی کرد که ممکنه مادر خواهرش خرده شیشه داشته باشند چون هیچوقت خونه نبود که بدجنسی های قومشون رو ببینه مثلا فقط یه نمونه بگم که فردای عروسیمون من کل طلاهای سر عقدمو که کادو گرفته بودم بردم دو دستی خدمت مادر شوهرم که ببره بفروشه و قرضی که شوهرم بابت هزینه عروسی ازشون گرفته بود پس بده .................. تصور کنین که پنج شنبه شب عروسی ما بود جمعه من هدایا رو پیشکش مادر شوهر کردم که شنبه صبح اول وقت ببرن بفروشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تازه این یه نمونه خیلی کوچیک و بی اهمیت در مقابل بلاهایی که سرم نازل کردن .... حالا شما بگید واقعا من چقدر قوی بودم که فقط افسرده شدم با توجه به این نکته که اون موقع حتی یاری و رفاقت شوهره رو هم نداشتم و پیش پدر و مادر خودم هم هیچ زر زری نمی تونستم بکنم بخاطر اینکه در 19 سالگی و فقط عشقولانه ازدواج کرده بودم دیگه ذکر مصیبتو کم کنم که اینقدر ایستادگی کردم که به بهای از دست دادن آرامش روحی و روانیم به اونچه که می خواستم رسیدم و الان بعد از این همه سال می خوام که دوباره سبز سبز  وپر از جوانه های امید از جام بلند شم .....یا علی

نویسنده : آزاد : ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

؟؟؟!!!!!!؟؟؟؟؟!!!!!

سلام سوالسوال دارم............................................... تازه چه خبر؟

سوال 

امروز هم گذشت! بالاخره که چی؟

به شدت نسبت به آینده نا امیدم و می خوام خودمو در بعضی از موارد تحریم کنم......

بای بای

نویسنده : آزاد : ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

سلام....

همینطوری اومدم یه سری بزنم پرشین بلاگ ببینم چه خبره ؟ هوس کردم یه چیزی هم بنویسم ..... ولی هیچی به ذهنم نمی رسه مثل اینکه اصلا چیزی به خاطرم نمی رسه......عجیبه!!!!!!!

آها یه چیزی ......... امروز پسرم رفته ثبت نام مدرسه با باباش ( اول دبیرستان ) و این خیلی حس خوبیه که من دارم چون اصلا به من نمیاد که بچه اینقدی داشته باشم و این خیلی شنگولم می کنه فاصله سنی من و پسرم درست 20 ساله و من کاملا می تونم درکش کنم  و باهاش همدردی کنم البته اون از رفتن به دبیرستان می ترسه و از اونجایی که پسر بسیار با ملاحظه ایه بخاطر شهریه مدرسه غیر دولتی هم ناراحته!!! راستش با اینکه من مامانشم ولی کمتر بچه ای به این خوبی دیدمتشویق حالا فکر نکنین من هم همون خاله سوسکه ام که به بچه اش می گفت قربون دست و پای بلوریت برم.............ولی واقعا پسر ماهیه اما در عوض پسر دومی به هیچ چیز راضی نیست و همیشه هم طلبکارهزبان راستی شهریه دبیرستان غیر دولتی اینجا (ساری) 850000 هزار تومانه نمیدونم قیمتها مقطوعه یا تو جاهای مختلف فرق می کنه؟

فعلا برم که کلی کار دارم .................. به امید یه نوشته دیگه بایبای بای

نویسنده : آزاد : ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

سلام

چهارشنبه دکتر روانپزشک وقت داشتم و تمام بعد از ظهرم گرفته شد تقریبا 4 ساعت معطل شدم بسکه مطب شلوغ بود و چه ماجراهایی که دیدم ..... واقعا نمیدونم باید چیکار کنم نظر دکتر ام ار آی بود ولی من گفتم آمادگی ندارم و فکر می کنم مشکلم حالت روانشناسی بیشتر داشته باشه و به این گونه من شدم یه متخصص....خلاصه بسکه کتاب های روانشناسی خوندم و مشاوره و روان درمانی رفتم خودم یه پا متخصص شدم ولی هنوز نمی تونم خودمو درست بشناسم و مشکلمو حل کنم .فکر می کنم بزرگترین مشکل من نشناختن خودمه و اینکه همیشه از خودم ناراضی ام.....برای من همه چیز باید ایده آل باشه و این خیلی بده .... خودم می دونم ولی تغییرش سخته

نویسنده : آزاد : ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

خدایا

خداوندا به کدامین گناه.........................

من در ساری زندگی می کنم و امروز پس از گذشن دو هفته از انتخابات هنوز فضا ی شهر سنگین و پر از تشکیک همه نسبت به هم است آیا اینجا همانجایی است که مردم در طول 20 روز تبلیغات انتخاباتی شاد و خوش خرم بودند؟؟؟؟؟

پیوست: آلبوم جدید سهیل نفیسی با نام ترانه های جنوب به بازار آمد و فوق العاده است گوش کنید بد نیست برای آرامش اعصاب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سبز

نویسنده : آزاد : ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم